خاطرات تنهایی

خاطرات تنهایی

سلام داشتم نظرامو چک میکردم یه ادم نسبتا محترمی نظر داده بودو حرفایه بی معنی نوشته بود نمیدونم کی بود اما اسمشعلیبود من واسه حرفایه بی ربطی که زده میبخشمش امیدوارم خدا هم ببخشدش

+نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت14:49توسط نفس | |

سلام  امروز خیلی حالم گرفته حوصله هیچکس و هیچ چیز رو ندارم دلم از زمین و زمان گرفته نمیدونم چیکار کنم یه روز از خوشحالی دارم بال در میارم اما یه روزم انقدر ناراحتم  که دنیا داره میاد تو سرم  دوستام همه میگن تو چرا انقدر اخلاقت بد شده چرا دیگه باهامون نمیخندی چرا همش گوشه گیر شدی چرا زنگ تفریحا تنها میشینی و گریه میکنی  چند روز پیش احساس کردم درست وایت برد رو نمیبینم رفتم دکتر باورم نمیشه دکتر گفت باید عینک بزنی نمره چشمت5/1 اما من عمرا عینک بزنم حالم از عینک بهم میخوره  دکتر میگه معمولا نمره چشمایی که اصلا ضعیف نیست یه دفعه ضعیف میشه از گریه زیاده مامانم فهمید هر روز گریه میکنم یعنی میدونست هر بارم میخواست یه جورایی بهم بفهمونه که میدونه تو مدرسه گریه میکنم اما من سعی میکردم  به هر طریقی شده ذهن مامانمو از اینکه گریه کردم  منحرف کنم  خیلی دلم  میخواد بخندم اما خنده هام انقدر مصنوعیه که اگه بخوام بخندم همه از تلخی خندم میفهمن که  چه غمی و دلمه خیلی گوشه گیر شدم وقتی دبیرام میان سر کلاس خیلی توجهشون بهم جلب میشه چون من همیشه  سر کلاس شادمو سر حال کلاس رو بهم نمیریزم اما همیشه سرحال بودنم ودقت به درسم واسه همه دبیرا خوشحال کننده بود امروز صدای یکی از دبیرام اومد بالا گفت چرا هرچی ازت میپرسیم چه مشکلی داری نمیگی؟چرا تو که انقدر سرحال شدی همش توخودتی و گوشه گیر شدی؟دبیرمو خیلی دوست دارم بهترین دبیر دنیاست عاشقشم اما درد دل شکستمو نمیتونستم بهش بگم چون منو بعنوان یه شاگرد نمونه نگاه میکنن نمیتونم طرز فکرشونو نسبت به خودم خراب کنم نیما دیروز بهم زنگ زد گفت هرکاری کرده نتونسته فراموشم کنه منم بهش گفتم دیگه هیچ وقت بهم زنگ نزن حالم داره ازت بهم میخوره نمیتونم تحملت کنم  وهیچ علاقه ای بهت ندارم تو دختر خیابونی ها واست خوبن باید بری دنبال اونا  کلی التماس کرد اما من دیگه دوسش ندارم اگه هر روز دارم گریه میکنم واسه اینه که دارم بخاطر اشتباهم گریه میکنم اخه چرا انقدر من باید خریت کنم  چرا باید  گول نیما رو میخوردم چرا باید اینجوری میشد زندگیم؟چرا نیما زندگیم رو نابود کرد؟چرا؟مگه چیکارش کرده بودم؟گناه من چی بود؟خدایا دارم نابود میشم نمیتونم اینجوری پیش برم کمکم کن حالم مثل قبل بشه چند وقت پیش احساس کردم زندگیم خیلی خوبه همش میخندیدم اما نمیدونم چرا دوباره حالم مثل قبل شد

+نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت14:41توسط نفس | |

سلام  چند روز پیش رفتم بیرون خونه دوستم یکم از خونمون دور اما من وقتی میرم پیشش تنها میرم داشتم میرفتم که نیما رو دیدم با چندتا از دوستاش  همش میومدن دنبالم قلبم داشت ازجا کنده میشد وقتی از جفتم رد میشد چشمامو میبستم تا نبینمش چند روزه همشsmsمیده میگه خوشبختیت ارزومه فکر کرده من خرم  یکی نیست بهش بگه اقا نیما من یه بار خر شما شدم دیگه کافیه من عقلم سرجاش اومده  من دیگه نیما رو نمیخوام میخوام درست زندگی کنم  نیما خیلی پست شده بود وقتی دیدمش اون قیافه مظلوم که به هیچ دختری نگاه نمیکرد شبیه به یه گرگ شده بود که داشت به همه دخترا به چشم طعمه نگاه میکرد وقتی نیمارو تو اون حالت دیدم از خودم بدم اومد که یه روزی عاشق همچین ادم پستی شدم  قلبی که قبلا پر از عشق و محبت نیما بود الان پر شده از نفرت نسبت نیما من خیلی حالم خوبه و خوشحالم که تونستم فراموشش کنم نیما منو خر فرض کرده بود اما نمیدونست خودش از همه خر تره حالم داره ازش به هم میخوره همون دخترایه خیابونی که با1000000000 پسر دوستن واسش خوبه چرا باید من زندگیمو واسه کسی بذارم که خره و دخترباز دلم دیگه قفل شده اجازه نمیده نیما دوباره بخواد واردش بشه من قفل دلم رو عوض کردم تا دیگه نیما کلیدش رو نداشته باشه تا واردش بشه من دوباره شدم همون نفس قبلی خوشحال سرحال خوش خنده نمک مجلسا خدایا ازت ممنونم که نشونم دادی نیما چه جونوریه خدایا ممنونم ممنون

+نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت22:38توسط نفس | |

سلام امشب اومدم تا به جرات بگم ازنیما متنفرمچون زمانی که از هم جدا شدیم

شخصیت خودشو خوب نشون داد اون دنبال همه دخترا میره حالم داره ازش بهم میخوره دلم میخواد

زودتر بمیره حالم  داره ازش بهم میخره نمیدونستم روزی عشقم  به نیما به این اندازه به تنفر میرسه

جلو چشمم با دوستام حرف میزد و شماره میداد حالم از خودم بهم میخوره که روزی عاشق همچین

موجود پستی بودمخیلی خوشحالم که دیگه ازش متنفرماین روزا خیلی خوشحالم و سر

زنده

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت23:38توسط نفس | |

سلام  امروز تکلیف خودمو روشن کردم و به نیماsmsدادم و گفتم میخوام واسه همیشه همیشه گوشیمو خاموش کنم امیدوارم خوشبخت بشی ببخشید اگه اذیتت کردم دلم نمیخواست اینو بگم اما مجبور بودم که اینو بگم خدایا چرا من باید از عشقم محروم میشدم چرا من باید از دنیا بیذار میشدم چرا ؟ دلم میخواد این خونه رو بفروشیم البته بابام آگهی داده و به مشاور املاکا هم گفته اما  فعلا  چند نفر فقط رفتن و اومدن که واسه قیمت بالاش منصرف شدن  وقتی میرم تو اتاقم و به پنجره نگاه میکنم یادش می افتم اخه اون موقع اون همش اونجا بود هر وقت به جایی خیره میشم نیما رو جلو چشمم میبینم نمیتونم فراموشش کنم دلم میخواد بمیرم حوصله نوشتن ندارم اما واسه اینکه سبک بشم مینویسم دلم  خیلی گرفته کاش دنیا  تموم میشد اخه چرا؟چرا نیما رفت؟مگه چیکار کرده بودم؟ هزارتا سوال تو ذهنم هست کاش نیما هیچ وقت نمی اومد تو زندگیم کاش هیچ وقت باهاش دوست نمیشدم کاش من اصلا گوشی نداشتم تا با نیما دوست نمیشدم کاش میشد خودمو تو خونه حبس کنم و هیچ جا نرم تا نبینمش پرده هایه اتاقم رو کشیدم تا دیگه اصلا چشمم به بیرون نخوره و تمام خاطراتم واسم زنده نشه عکسش رو پاره کردم و دوباره نشستم چسبش کردم  دیگه نمیتونم طاقت بیارم دلم واسش تنگ شده اما نمیخوام باهاش حرف بزنم نمیخوام ببینمش میخوام  فراموشش کنم  اگه بازم برگرده نمیخوامش  دوسش دارم اما من میتونم  فراموشش کنم کسی که ببینه یه نفر داره جلوش و به عشق اون جون میده اما اصلا بهش ثابت نشه که اون دوسش داره و بدتر زیر پا لهش کنه اصلا قلب نداره و معنی دوس داشتن رو نمیفهمه دلم میخواست بفهمه که دوسش دارم فکر میکنم فهمید اما بی تفاوت از کنارم رد شد قلبم و شکس زیر پا لهم کرد قلبمو خورد کرد زندگیم رو تباه کرد زندگی من که تباه شد امیدوارم زندگی اون تباه نشه واسش ارزو خوشبختی دارم  وقتی میخوام بخوابم با جیغ و داد از خواب میپرم تمام روزم کارم گریست  پسرعموهام میگن یه روزی یه جایی یه کسی تقاص اشکاتو ازش میگیره اما من که بخشیدمش چرا باید یه جایی یه کسی تقاص بگیره ازش من واسش ارزو میکنم بهترین  زندگی رو داشته باشه  شما هم دعا کنید بهترین زندگی رو داشته باشه

+نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت14:47توسط نفس | |

سلام امروز منو نیما واسه همیشه باهم خدافظی کردیم با یه حالت خاصی بهم گفت خوشبخت بشی خودش بهتر از همه میدونه که من امکان نداره که بدون اون خوشبخت بشم اما نمیدونم چرا باورش نمیشه احساس میکنم خیلی تنهام و هیچکس رو ندارم امروز رفته بودیم بیرون من همیشه وقتی جایی میرفتیم مجلسامونو شاد میکردم و هر وقت من جایی بودم همه اونجا جمع بودن امروز حالم خیلی بد بود مجبور شدم به همه بگم که مریضم اما من هروقتم مریض بود انقد گوشه گیر نبودم معمولا وقتی جایی جمع میشیم دختر عمو پسر عموها معمولا باهمیم من تنها دختر عموشونم اونا هم مثل خواهرشون مراقبمن  منم مثل داداشام دوسشون دارم شاهین  یکی از پسرعموهام خیلی کنجکاوه کلی سوال پیچم کرد تا بفهمه چی شده اما هیچی نگفتم یادم رفته بود smsنیما رو پاک کنم واسه همینم گوشیم که رو زمین بود شاهین برش داشت و خوندشون خیلی ناراحت شدن که بهشون اعتماد نکردم و هیچی بهشون نگفتم اما من تو شوک بودم باورم نمیشد نیما واسه همیشه رفته هیچ صدایی رو نمیشنیدم هیچ سرمایی رو حس نمیکردم کلی از پسرعموهام معذرت خواهی کردم که بدونن من بهشون اعتماد دارم اما نمیتونم حرف بزنم چون تو شوک بودم  بعدم که رفتیم نشستیم پیشه بقیه تا ناهار حاظر بشه چشمام سیاهی رفت دستام بی حس شده بودن و من که انقد سرمایی بودم حالا اصلا سرما روم تاثیری نداشت سر پا وایساده بودم که یه دفعه  سرم گیج رفت و رنگم سفید شد مامان میگه مثل گچ شده بودی و بعد یه دفعه افتادم رو زمین دیگه نفهمیدم چی شد چشم باز کردم تو بیمارستان بودم و حال خوبی نداشتم شاهین وفرهاد و یاشار (پسرعموهام) میخواستن نیما رو بدبخت کنن اما وقتی مرخص شدم کلی اصرارشون کردم که کاری باهاش نداشته باشن الانم که دارم اینا رو مینویسم یکم حالم بهتره کاش میشد همونجا بمیرم اما نمیدونم چرا  دوباره چشم باز کردم باید به چیه این دنیا نگاه کنم که خدا نذاشت بمیرم؟شاید باید زنده بمونم  تا نیما رو بایکی دیگه ببینم و اون وقت بمیرم  خدایا کمکم کن دارم از غصه میمیرم کاش نیما برگرده  البته گوشیمو واسه همیشه خاموش کردم اما مجبورم همیشه وقتی میرم بیرون ببینمش و تحملش کنم اصلا دیگه نمیرم بیرون حالم از هرچی پسره نامرده بهم میخوره دیگه هیچ وقت نمیرم بیرون و گوشیمو روشن نمیکنم اگه بخوام روشن کنم خطمو عوض میکنم اگه  خطمو عوض نکنم و یه روزی نیما زنگ بزنه بهم که نمیزنه اصلا جوابش رو نمیدم چون دیگه نمیخوام خرش بشم  حالم رو بدجوری گرفت کاش میشد زندگی تموم میشد اگه یه روز بمیرم نیما رو میبخشم یعنی الانم بخشیدمش  اشک چشمامو پر کرده دیگه نمیتونم تحمل کنم حالم خیلی حالم بده نمیتونم بنویسم دستام دوباره بی حس شده فعلا خدافظ امیدوارم خدا هم از نیما واسه کاراش بگذره

+نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت20:48توسط نفس | |

سلام امشب یه اتفاق جالب افتاد  وقتی رفتم با دوستم بیرون و نیما رو دیدم کوچه ها خلوت بودن مثل همیشه اومد دنبالم رسیدم خونه زنگ زد و کلی دعوا کرد که چرا بهش نگفتم و رفتم بیرون نیما عادت بدی داره وقتی عصبی میشه  یادش میره که ما باهم رابطمون رو تموم کردیم انقدر تند تند حرف میزد که نمیذاشت من حرف بزنم و جوابش رو بدم  وقتی یکم اروم شد بهش گفتم منو تو که باهم دیگه رابطه نداریم که مثل قبل وقتی میخوام برم بیرون بیام و ازت اجازه بگیرم وو بهت بگم اما اون فقط حرف خودش رو میزد شبsms داد گفت با کسی قرار داشتی که  با دوستت اومده بودی بیرون؟گفت نفس اگه دوس پسر میخوای با یه ادم حسابی دوست شو نه کسی که تو کوچه خیابون بهت شماره میده اونا با100 نفر دیگه هم دوستن نیما از شماره دادن خیلی بدش میاد منو اونم با هم ازطریق پدر مادرمون اشنا شدیم چون مامان باباهامون دوستن  و همسایه هم هستیم  شماره هایه هم دیگه رو داشتیم  و شماره دادنی درکار نبود راستش وقتی نگرانم شده بود خیلی خوشحال شدم از اینکه دوباره مراقبم بود خوشحال شدم و داشتم بال درمی اوردم اما من یه مانتو دارم که خیلی دوسش دارم اما نیما اصلا اونو دوس نداره میگه قرطیت میکنه  امشب به اصرار دوستم وقتی داشتیم میرفتیم بیرون اونو پوشیدم و نیما هم منو با اون مانتو دید کلی داد و بیداد کرد واسه مانتو نمیدونم چرا هنوز واسش مهم بودم smsداد و گفت  نمیدونم چرا وقتی میبینمت  نمیتونم عاشقت نباشم راستی  نیما فکر میکنه من با دوستش که خیلی دوسم داره رفتم دوس شدم واسه همینم گفت من بخاطر تو قید هرچی دختر بود زدم و تو رفتی با دوستم دوس شدی خیلی بی معرفتی اما من با دوستش حرف نزده بودم و باهاش دوست نشده بودم اصلا شماره دوستشم نداشتم و نمیخواستم داشته باشم فقط نمیدونم چرا انقد نگرانم بود و همش میخواست بدونه که چرا بیرون بودم چون من هر وقت هرجا میرم و هرکاری میکنم بهش میگم الان واسش  سنگین بود  که بهش نگم چرا بیرون بودم  نخواستم فکر بدی راجبم بکنه منم بهش گفتم دعا کنید عشقم دوباره برگرده وقتی داشت نگام میکرد و نگاش میکردم گریم گرفت واسه اینکه اشکمو نبینه سریع برگشتم خونه خدایا کمکم کن نیما برگرده

+نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت0:40توسط نفس | |

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر

تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که

 

 برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي

 

بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر

 زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي.

 

 

 

 

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
«
اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس  تو خواهم شد »


و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست


دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
«
بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
«
اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست


دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت1:4توسط نفس | |

روزای خیلی طلایی یادته؟

روزِ ترس از جدایی یادته؟

روز تمرین اشاره یادته ؟

شب چیدن ستاره یادته ؟

یادته گفتی می ترسی یادته؟

بله بدونه مکس و یادته؟

غصه هامون کمه کم بود یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یا دته؟

قول دادی پیشم می مونی یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟

عصر ابراز علاقه یادته؟

گشتن دنبال فرصت یادته؟

دست تو می خوام بگیرم یادته؟

اسم مستعارو یادته؟

پاسخ مختصر من یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه از من بریدی یادته؟

خط رو اسم من کشیدی یادته؟

گفتی عشق من هوس بود یادته؟

گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟

کاری که دست دلم داد یادته؟

 

اما قول دادم به قلبم به خدا

دیگه دل نبندم من به عشق آدما

 

 

 

 

 

 

 

 

در سیاهـــی هــا رهایــــم می کنـــی آخـــر چـــرا؟

 

پــاک از چشمـــت جدایـــم می کنـــی آخـــر چـــرا؟

 

دایمــاً در پیــچ و تــاب مــوی تــو گــم می شـــوم

 

در پریشانــــی رهایـــم می کنـــی آخــــر چــــرا؟

 

کوچـــه هــای شهـــر را می شناســـم مــو بــه مــو

 

راهــی بیراهــــه هایـــم می کنـــی آخـــر چــــرا؟

 

لا بـــه لای لحظـــه هـــا در خلــــوت دلواپســـــــی

 

بـــا غریبـــی آشنایـــم می کنـــی آخـــر چــــرا؟

 

بـــاز چشمـــان سیاهـــت کـــم محلـــم می کننــــد

 

مـــی روم امـــا صدایـــم می کنــی آخــــر چـــرا؟

 

گـــرچه پـــس می زنــــی دســـت نیــازم را ولـــی

 

خــوب مــی دانــم دعایــم می کنـــی آخـــر چـــرا؟

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت0:59توسط نفس | |

سلام  امشب بازم بخاطر اقا نیما غرورم رو زیر پا گذاشتم  و کلی التماسش کردم که برگرده اما همش میگفت نه چند وقت بود که دیگه بهش فکر نمیکردم اما نمیدونم چرا و چی شد که بهش زنگ زدم اخه یکی نیست بگه دختره احمق کب بهت گفت بزنگی و خودتو کوچیک کنی خدایی حالم داره از هرچی پسره بهم میخوره  چرا پسرا انقد با احساس ما دخترا بازی میکنن؟مگه ما باهاشون چیکار کردیم نیما بهم SMSداد و گفت نمیخواد دوباره عاشقم بشه با این حرفش دلم گرفت اما یه تصمیم گرفتم میخوام زجرش بدم اخه تمام دوستاش منو دوس دارن و دیوانه وار دوسم دارن خیلیاشون حتی رسما خواستگاریم کردن اما بخاطر عشق من به نیما و عشق دروغی اون به من جواب منفی شنیدن اما هنوزم دست بردار نیستن اگه به یکی از اونا جواب مثبت بدم  و باهاش زندگی کنم  حتما خوشبخت میشم و تا اخر عمر جلو چشمه نیمام و نیما خوشبختی منو با یکی دیگه میبینه و دستم رو تو دست یکی دیگه میبینه اون وقته که اونم دلش میخواد بمیره اما نمیدونم چرا هرچی میخوام سعی کنم این کارو بکنم نمیتونم ......نمیتونم زندگیمو نابود کنم و تو اغوش کسی باشم که هیچ حسی بهش ندارم نمیتونم  به دروغ با کسی زندگی کنم که  معشوقه  گذشتمو عذاب بدم متاسفانه نامردی تو وجود من نیست من نمیتونم نامرد باشم نمیتونه قلب یه نفر رو مثل به ظرف چینی  مثل نیما دستم بگیرم و 100 بار و حتی بیشتر از 100 بار اونو از ارتفاعات بالا به پایین پرت کنم که  هیچ دلی واسش نمونه شبا خیلی گریه میکنم خندهام واسه مامان بابام ارزو شده زندگی کردن بدون یاد نیما واسه خودمم ارزو شده اما چه میشه کرد تقدیر مارو از هم جدا کرده باید صبر  کنم  و با زندگیم بسوزمو بسازم مدتهاست زندگیم سیاه شده دعا کنید تا دوباره به زندگی عادیم برگردم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت0:31توسط نفس | |